خاطرات فردا

خرید بک لینک
خاطرات فرداخاطرات فرداتشکّر از سه وبلاگنویسچت رومدستان مرئی

http://khaterate-farda.blog.ir/ می نویسم هر آنچه را که می خواهم در خاطرم باقی بماند fa http://blog.ir/ //bayanbox.ir/preview/2664304471276770879/cloud-strife.jpg http://khaterate-farda.blog.ir/ Tue, 04 Jul 2017 18:28:59 +0430 http://khaterate-farda.blog.ir/1396/04/13/p66 <div style="direction:rtl"><p><font size="3">سلام</font></p> <p><font size="3">خب امروز 2 سال از اوّلین پست وبلاگی من میگذره، البته قبلش هم وبلاگ داشتم امّا به هدف کوتاه مدّت بودش و اصلاً در مورد خودم نمینوشتم.</font></p> <p><font size="3">به هر حال عدو سبب خیر شد و من وبلاگ نویسی رو آغاز کردم.</font></p> <p><font size="3">قبل از اینکه وبلاگ نویس بشم وبلاگ خون بودم د:</font></p> <p><font size="3">مهسا یکی از اون سه نفری هست که میخوام ازش تشکّر کنم.</font></p> <p><font size="3">مهسا از من بزرگتره و من از خیلی سال پیش شاید از 2011 دلنوشتههاش رو در قالب تاپیک یه forum میخوندم دلنوشتههایی که خیلیاش هم رنگ مذهبی خاص خودش رو داشت و با علاقه دنبال میکردم بعدها به وبلاگش راهی شدم.</font></p> <p><font size="3">قلمی ساده و راستگو و بیشیله پیله که حرفهای دلت رو بنویسه مهسا قلمش آروم آروم خشک شد و من هرچی سعی کردم کمک کنم که اینطور نشه فایده نداشت البته احتمالاً برای خودش توی دفترهاش یا توی لپتاپش مینویسه امّا از نوشتههای وبلاگش جز یه سری متنهای کوتاه خبری نیست.</font></p> <p><font size="3">به هر حال خدا رو شکر که همچنان مینویسه هرچند کم.</font></p> <p><font size="3">اون هم از این وبلاگ خبر نداره و خب طبیعتاً این متن رو نمیخونه و من برای خودم مینویسم و احتمالاً وبلاگ نویسهای دیگه که با خوندن این متن بتونند تشخیص بدند که میتونند چقدر رو مخاطبهای کم و زیاد خودشون تاثیر مثبت یا منفی بذارند.</font></p> <p><font size="3">در واقع نوشتههای مهسا خیلی وقتها مثل یه تلنگری بود که به آدم بگه حواست به خودت باشه کجای این دنیا هستی و عقاید فکرت رو چطوری داری تغذیه میکنه.</font></p> <p><font size="3">زهرا یکی از دخترای بیمانند در کتابخونی بود که تا الان دیدم در واقع به اندازهی اون تا به الان کسی ندیدم که اهل مطالعه کتاب باشه.</font></p> <p><font size="3">دختر درونگرای قابل تحسین و احترام که پیش من خیلی محترم بودش.</font></p> <p><font size="3">یادمه همچنان اون نوشتهاش که میگفت صبح پدرش تهدیدش میکرد که بدون اون به دانشگاه میره و این نوشته برای من یادآور صحنههای کودکی خودم بود.</font></p> <p><font size="3">چقدر بد شد که پدرش در کمال ناباوری هممون در صورتی که عمل موفقیتآمیز بود ناگهانی فوت کرد و عمل رو پس زد اونم درست نزدیک تولدش مثل یه مشت محکم تو سر آدم میموند.</font></p> <p><font size="3">بعد از اون دیگه زهرا اون زهرای قبلی نشد زهرایی که از لحاظ سلیقه فیلم و کتاب خیلی قبولش داشتم و تمامی نقدهاش رو کامل میخوندم حتّی اگه نظر ندم.</font></p> <p><font size="3">من سعی کردم عادی کنارش باشم ولی روز به روز اوضاع بدتر شد.</font></p> <p><font size="3">در کمال صداقت باید بگم که دختر خیلی قوی هستش. و من رو به حیرتآورد از قوی بودنش.</font></p> <p><font size="3">مشکل اصلی از اون سوء تفاهم لعنتی شروع شد.</font></p> <p><font size="3">من گفتم که واقعاً قوی هستش و من توی خودم همچین قدرتی رو نمیبینم.</font></p> <p><font size="3">برداشتش این بود که من خوشحالم همچین اتّفاقی برای من نیافتاده.</font></p> <p><font size="3">من همچین منظوری نداشتم در واقع هیچکس دوست نداره براش همچین اتفاقی بیافته ولی منظور من اونی نبود که برداشت کرد. به هر حال ترجیح داده شد انرژی زیادی برای بحث کردن نذارم و اینکه این موضوع به یه اتفاق دیگه وصل شده بود که دوستی اینترنتی ما پایان یابه و خب دیگه وبلاگ هم نمینویسه و یادگاریهاش شده کتابهایی که به من معرفی کرده بود...</font></p> <p><font size="3">اون اتّفاقی که مکمل پایان دوستی شده بود این بودش که من بعد از امتحانهای میانترم ترم قبلم میخواستم زمانی رو بین دوستام بگذرونم و مثل عادتهای همیشگی حال و احوال کردم باهاشون و با اونایی که پیششون احساس آرامش داشتم وقت بیشتر بگذرونم امّا اون این وقت گذروندن رو به این پنداشت که من براش دلسوزی میکنم و آزار میدید از پیام دادن من نتیجهاش برخورد تند و خداحافظی و بلاک شدن من در تلگرام بود بعد از اون به خاطر زلزله مشهد حالش رو پرسیدم که خدا رو شکر خوب بود ولی به هر حال همه چیز تمام شد.</font></p> <p><font size="3">براش آرزوی زندگی خوب دارم.</font></p> <p><font size="3">و آخرین نفری که میخوام اینجا نام ببرم فاطیما هستش.</font></p> <p><font size="3">فاطیما از بین این 3 نفر تنها شخصی بودش که از این وبلاگ خبر داره ولی خب اونم دیگه نمینویسه.</font></p> <p><font size="3">من خواهر بزرگتر ندارم ولی حسی که به فاطیما داشتم خیلی شبیه حسی بود که به یه خواهر بزرگتر میشه داشت.</font></p> <p><font size="3">فاطیما با دو نفر قبلی یه تفاوت بزرگ داشت و اون این بود که دری به سوی جامعه غیر دانشگاهی برای من باز کرده بود و بیشتر میشد مردم عادی رو درک کرد و دیدشون.</font></p> <p><font size="3">اون هم یه کتابخون تمام عیار هست در واقع اگه از سن زهرا شروع میکرد به رمان خوندن قطعاً یه سر و گردن از اون بالاتر میرفت.</font></p> <p><font size="3">نمیدونم چرا وبلاگ نویسی رو ترک کرد شاید بیشتر از اونی که باید براش وقت میذاشت و این باعث شده بود که نتونه اونطور که میخواد از زندگیش استفاده کنه در واقع منم مونده بودم چطوری این هم وقت اختصاص میده به خوندن وبلاگها ولی خب من کم پیش میاد حرفمم رو مستقیم به کسی بگم.</font></p> <p><font size="3">همچنان باهاش حال و احوال میکنم ولی خب حال و احوال کردن از وقتی که وبلاگ نویسی رو ترک کرده به بند مویی وصله و خب من هم خیلی روم نمیشه بهش پیام بدم.</font></p> <p><font size="3">به هر حال نگاهش به جامعه و برداشتن پردههای خیالی از چهره مردم برای من خیلی ارزشمند بود اون یکی از محدود افرادی هست که از ابتدای وبلاگنویسی من رو همراهی کردن و این افراد همشون برای من ارزشمند هستند.</font></p> <p><font size="3">:<font color="#ff0000">)</font></font></p> <p><font size="3">در واقع من خیلی خوش شانس بودم و هستم که افراد خیلی خوبی سر راهم قرار گرفتند اگرچه خیلی حیفه که از خوندن بعضیهاشون بیبهرهام ولی بازم خدارو شکر تعداد وبلاگنویسهای با کیفیتی باقی موندند. د:</font></p> <p><font size="3">در حال حاضر تعداد وبلاگهایی که با جوندل دنبال میکنم کمتر از انگشتهای یک دست هستند.</font></p> <p><font size="3">درسته که نتونستم اونطور که باید از این وبلاگنویسهای عزیز تقدیر کنم. بیشتر حرفهای دلم رو در موردشون نوشتم.</font></p> <p><font size="3"><br></font></p> <p><font size="3">========</font></p> <p><font size="3">15 روز از هزار روز گذشته (مربوط به پست قبل د: )</font></p></div> Tue, 04 Jul 2017 17:53:46 +0430 http://khaterate-farda.blog.ir/1396/04/13/p66#Idea cloud strife http://blog.ir/blogs/IOff42v0MNI/posts/3BjHK45yfDs 0 عمومی http://khaterate-farda.blog.ir/1396/03/29/p65 <div style="direction:rtl"><p><font size="3">سلام</font></p> <p><font size="3">راستش قرار بود یه پست برای تشکّر از 3تا از دوستان بنویسم ولی واجب دیدم که این پست که خیلی قبلترها دوست داشتم بنویسم رو بویسم.</font></p> <p><font size="3">این پست خیلی خصوصیه پس در موردش نظری نمیخوام و پیشاپیش عذرخواهی من رو بپذرید. همین که تو دنیای تنهاییم کنارمید خیلی با ارزشه و برای این مطلب نظر نمیخوام.</font></p> <p><font size="3">شاید این پست به ارزش هزار روز برای من باشه.</font></p> <p><font size="3">خب از کجا چت روم شروع شد؟</font></p> <p><font size="3">من پسری نبودم که همینطوری برم بشینم با یه غریبه صحبت کنم تو جایی که معلوم نبود آدمهاش چقدر راست میگند. هیچ وقت وارد رومهای یاهو نشدم. پس یه دلیل نسبتا متفاوت برای من نیاز بود.</font></p> <p><font size="3">من یه سری فایلهای صوتی زبان گوش میدادم و توی اونجا آدرس یه چت روم داده بود و مدرس اونجا پیشنهاد داده بود که برید چت روم صحبت کنید زبانتون بهتر بشه منم میرفتم خب اوّلین درسی که یاد میگیری اینه اگه پسر باشی 90 درصد پسرها حوصله ندارند باهات صحبت کنند.</font></p> <p><font size="3">چت روم انگلیسی تجربه جالبی بودش میتونستی با افراد از نقاط مختلف جهان صحبت کنی با افراد خاورمیانه بیشتر از بقیه جاها صحبت کردم. 2 نفر که خوب یادم مونده یکی یه پسر اسرائیلی بودش که بر خلاف تصورش منه ایرانی به شلیک ناسزا باهاش صحبت نکردم و یه گفتوگوی معمول و عادی بودش.</font></p> <p><font size="3">و یه خانوم هندی که واقعا نمیدونستم چیچی باید بهش بگم.</font></p> <p><font size="3">فکر کنید وقتی داشت صحبت به بنبست میرسید گفتم بذار اون از علاقههاش بگه</font></p> <p><font size="3">گفتم علاقههات بگو و گفت خرید رفتن</font></p> <p><font size="3">خرییید؟ :| :|</font></p> <p><font size="3">خب من چی جواب بدم حالا؟؟؟؟</font></p> <p><font size="3">(مشکلی با خود خرید ندارم و تنها پسریم که تو فامیل پابهپای خانوما تو بازار بدون غر زدن حرکت میکنه و کیسههای خرید رو حتماً باید دست خودش باشه ولی خب توی چت روم نمیدونستم باید چی بگم)</font></p> <p><font size="3">وقتی پسر وارد میشدی باید به کلی پیام میدادی آخر یکی جوابت میداد ولی برای کنجکاوی به اسم دختر رفتم.</font></p> <p><font size="3">اینقدر رعبآور پیامها از طریق مردان سرازیر میشد که حد نداشت؛ صحبتها و گاها عکسهای ناجور حالت انزجاری به بیننده میداد که خیلی راحت میتونست دمش رو بذاره روی کولش و بره.</font></p> <p><font size="3">بعد مدتّی چت روم و یادگیری زبان رو رها کردم چون ترم جدید دانشگاه شروع شده بود و باید به درسام میرسیدم.</font></p> <p><font size="3">بعد از مدتی شاید یک سال به سرم زد برم چت روم فارسی رو امتحان کنم راستش اونجا درصد پسرهایی که مایل بودند صحبت کنند کمتر بود و نقطه جالب توجه ابراز علاقه دخترا بودش ولی خب دوست دارم فقط در مورد یه مورد خاص صحبت کنم یه دختر 13 ساله که الان بزرگ شده.</font></p> <p><font size="3">با یه ماسک ویدیو میداد و میداد و توجهها رو به خودش جلب کرده بود که پشت اون ماسک چه چهرهای هست. خب من بیشتر توی عمومی بودم و گهگاهی به خصوصیها سرک میکشیدم. توی همون تجربه یه روزه که با آدمهای متفاوتی صحبت میکردم دیدم دختر نقابدار ساکت شده وقتی که رفتم خصوصیش ماجرا رو به من گفتش که یکی از پسرای اونجا اصرار کرده که ماسکش رو برداره و وقتی دختره برداشته با گوشیش از صفحه کامپیوتر با گوشی عکس گرفته و حالا دختره رو تهدید کرده اگه برهنه نشه عکسش رو با فتوشاپ روی یه جسم لخت میذاره و توی چت روم میذاره.</font></p> <p><font size="3">خب من کلی بهش توضیح دادم که عملاً چرت میگه و هیچی از کامپیوتر حالیش نیست و اگه حالیش بود اصلا از گوشی استفاده نمیکرد.</font></p> <p><font size="3">به هر حال بعد یه صحبت طولانی دختر قصه دیگه ترسش ریخت و قبول کرد مدتی برای آروم بودن اعصابش اینجا نیاد و به تهدید ها چرت اون پسر گوش نده. صحبت خیلی خسته کنندهای برای من بودش چون به وضوح میدونستم پسره چرت گفته ولی خب طرف حسابم یه دختر خیلی کوچیک ترسیده و بیاعتماد نسبت به همه بودش. با همه این صحبتها اون روز تصمیم گرفتم دیگه پام رو توی چت روم نذارم و ای کاش نذاشته بودم.</font></p> <p><font size="3">وقتی خداحافظی از اون دختر اصرار کرد که باز هم بیام و من قبول نکردم و بعدش اصرار کرد که چهره منو ببینه؛ من علاقهای به این کار نداشتم ولی برای اینکه حس خوبی بهش بدم قبول کردم در ازای شرط اینکه منم اون رو ببینم چهرمو نشون بدم.</font></p> <p><font size="3">چهرهاش از یادم نمیره تمام بند بند وچودش ترس داشت چشمهایی که درشت شده بود و میخواست بترکه.</font></p> <p><font size="3">خیلی دلم به حالش سوخت.</font></p> <p><font size="3">خب بعد از اون قرار بود دیگه وارد این محیط مسموم و کثیف نشم ولی زندگی جور دیگهای برام پیش رفت.</font></p> <p><font size="3">یه دوره افسردگی و دیگر مشکلات رو گذروندم که من رو متمایل به چت روم کردش. میدونی درد دل با یه غریبه که هیچ چیز ازت نمیدونه و قرار نیست هویت واقعیت رو بدونه باعث میشه با آرامش بیشتری درد و دل کنی قضاوت نشی و ... در واقع یه چیز شبیه همینجا. قرار نبود از چت روم به خارج چت روم کشیده بشه در واقع ترجیح میدادم خیلی با کسی صمیمی نشم. خب یه ریسکه وقتی با یکی زیاد در ارتباط باشی و اجازه بدی افکار، زندگیت و ... رو بدونه انگار پلههایی جلو راهش قرار دادی که اگه طی کنه روز به روز بهت نزدیکتر میشه...</font></p> <p><font size="3">ای کاش ای کاش هیچ وقت وارد نمیشدم.</font></p> <p><font size="3">راستش نسبت به قدیم خیلی فرق کرده بود تعداد افراد خیلی زیاد شده بود و از همه مهمتر خیلی کثیفتر صد برابر بدتر از اون چت روم انگلیسی وقتی با اسم دختر میومدی پیامهای ناجور به سمتت روانه میشد اینقدر که احتمالا کسی با گوشی میرفت گوشیش هنگ میکرد.</font></p> <p><font size="3">با هم تعارف نداریم 99 درصد دنبال چیزهای جنسی بودند و دردآور که خیلی از آنها متاهل بودند.</font></p> <p><font size="3">تاسف میخورم تاسف.</font></p> <p><font size="3">من ابتدا فکر میکردم که اگه با خانوم متاهلی صحبت کنم اوضاع یکم بهتر میشه ولی بر خلاف تصورم خیانت محور اصلی چت روم شده بودش فقط اگه آدم توی بخش عمومی میرفت یه مقدار اوضاع خوب بود.</font></p> <p><font size="3">اکثر اوقات خانومی جواب رو نمیداد یا اگه میداد کلی بدبین بودش.</font></p> <p><font size="3">باز هم با هم تعارف نداریم فضای مسموم اونجا خیلی تحریک کننده بودش. اینکه چرا اینقدر فشار هست رو نمیدونم آیا واقعا اینقدر فشار هست یا اینکه فشار زندگی و روحی اونا رو به این سمت میاره.</font></p> <p><font size="3">جالبه بدونید که اینقدر اوضاع خراب بود که من وقتی پسر میرفتم حتی از تیررس پیامهای پسرا هم در امان نبودم و اغلب یا بدن منو میخواستند یا توضیح در مورد نوامیس!!!</font></p> <p><font size="3">میدونید بنظرم اصلاً آدم هرچقدر افسرده باشه چت روم جای خوبی برای صحبت نیستش، کافیه آدم چشمهاشو باز کنه دوستان و اطرافیان خودش رو ببینه آدمهای سالم و دلسوزی که بهت اهمیت میدند...</font></p> <p><font size="3">توی چت روم خانومای افسردهای هم بودند یا حتی دختران افسرده مثل خودم.</font></p> <p><font size="3">یه چیزی که میدونستم این بود حتّی اگه کل فضای جامعه هم دروغ بگند من نباید دروغ بگم یه سری نکات مثبت اخلاقی دارم نباید از دستشون بدم؛ شاید به همین خاطر بود که تو مدّت زمان کوتاهی بهم ابراز علاقه میشد و واقعاً نمیدونستم چطوری باید پاسخگو ابراز علاقه باشم من هیچ ابراز علاقهای بهشون نکرده بودم فقط خودم بودم. و از اصرار اونها شرمنده میشدم چون احساس هر شخص برای من خیلی محترمه.</font></p> <p><font size="3">واقعا حس بدی بهم دست میداد وقتی این اتّفاق میافتاد حتّی شد که یه خانومی که 2 سال بزرگتر بود بهم پیشنهاد ازدواج داد.</font></p> <p><font size="3">من گاهی فکر میکردم که پسر هستند و من سر کارم ولی وقتی که صداشون رو با لهجه همون شهر خودشون میشنیدم دیگه حرفی برای گفتن نبودش.</font></p> <p><font size="3">نه اینکه مشکلی باشه کسی بهم ابراز علاقه کنم نه اصلاً این پیش زمینه ذهنی ندارم که اگه دختری پیشنهاد بده دختر بدیه یا دلسرد بشم نسبت بهش. توی روابطی که همه چیزش دو طرفه باید باشه مگه مهمه کی اوّل ابراز علاقه کنه؟</font></p> <p><font size="3">مسئله اینه متوجه هستم اگه روزی به کسی ابراز علاقه کردمقبلش تکلیفم با خودم روشن باشه، بدونم واقعاً میخوامش یا نه. و از اون مهمتر تکلیف زندگیم مشخّص باشه خودم میدونم پشتوانه مالی ندارم و اینکه سربازی پیش رو دارم پس در بهترین حالت چند سال مونده تا مستقل بشم. از هیچ دختری انتظاری ندارم که چند سال به پام بشینه (البته اگه بشینه خیلی ارزشمنده) فکر کنم که اینقدر محتاط هستم که طرف جون به لب خواهد شد تا بهش بگم.</font></p> <p><font size="3">نسبت به خودم حس بدی دارم؛ البته که میشد که خیلی کارها کرد حتی گاها از لحاظ شرعی هم مشکلی نداشت. ولی همیشه یه فکر میومد سراغم اگه من از همسر آیندم انتظار دارم که قبل از من با کسی نبوده باشه چطور خودم رعایتش نکنم؟</font></p> <p><font size="3">اون جملهی طلایی که هر چه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند چی میشه؟</font></p> <p><font size="3">میدونم احتمالاً اگه روز ازدواج کنم احتمالاً همسرم چند سال از من کوچیکتره و فشارهای جنسی، تنهایی، و ... رو کمتر تحمّل کرده ولی باز هم نمیتونم خودم رو قانع کنم.</font></p> <p><font size="3">تصمیم جدی گرفتم که دیگه چت روم نرم. قرار نیست خودم رو توی وسوسه گرفتار کنم. هرکسی تا یه حدّی از خودش مقاومت نشون میده.</font></p> <p><font size="3">نمیونم الان که من این رو مینویسم همسر احتمالی (اگه روزی ازدواج کنم) من داره چی کار میکنه داره دست توی دماغش میکنه، داره روی تقویت زبانش کار میکنه، به پسر دیگهای داره فکر میکنه یا داره کتابهای سلینجر رو میخونه (ترجیح میدم آخریش باشه) ولی به هر حال من در قبالش خودم رو مسئول میدونم که نه دوستدختری داشته باشم نه مرزهای شهوت رو طی کنم.</font></p> <p><font size="3">برای او</font></p> <p><font size="3">و اینکه تصمیم دیگری هم دارم ان شاء الله هزار روز دیگه اگه عمری باقی باشه اعلامش میکنم از پسش بر اومدم</font></p> <p><font size="3">برای خدا</font></p> <p><font size="3">==========</font></p> <p><font size="3">از کجا مردم به این موضوع پی میبرند من مهربونم؟؟</font></p> <p><font size="3">خیلی این رو میگند ولی من تلاشی برای مهربون بودن نمیکنم.</font></p> <p><font size="3"><br></font></p></div> Mon, 19 Jun 2017 15:18:31 +0430 http://khaterate-farda.blog.ir/1396/03/29/p65#Idea cloud strife http://blog.ir/blogs/IOff42v0MNI/posts/THkPmNws87Y 0 خاطره اعتقادی من:) http://khaterate-farda.blog.ir/1396/03/18/p64 <div style="direction:rtl"><p><font size="3">دو الی سه روز پیش بود.</font></p> <p><font size="3">ناامید از خودم بیشتر از هم خودباوری که از بین رفته و غروری که آروم آروم خورد شده بودش.</font></p> <p><font size="3">در واقع ریشه خیلی از مشکلاتم از همین عدم خودباوری اخیرم هستش.</font></p> <p><font size="3">نائل میگفت میدونی چرا امتحانها رو کامل میشی و نمودارها رو میشکونی؟ چون که میدونی این کارو میتونی بکنی.</font></p> <p><font size="3">یا سید رضا میدونست من برای کمتر از 20 سر جلسه امتحانی نمیرفتم. و گفته بود cloud که من میشناسم برای کمتر از 20 سر جلسه امتحان نمیره.</font></p> <p><font size="3">ولی به مرور زمان همه چیز رنگ تیره و تاری به خودش گرفته بود و از بعد درسی به تمام بعدهای زندگیم رخنه کرده بود.</font></p> <p><font size="3">چراغ عقل خاموش بود و میخواستم خودم رو پرت کنم پایین. چیزهایی تو ذهنم گذشت ولی باور نداشتم شاید این چیزها رو به ذهنم انداخت ولی فایده نداشت میخوستم خودم رو پرت کنم و خودم رو پرت کردم دستم رو گرفت و برگردوند.</font></p> <p><font size="3">دستاش رو باور نداشتم دستهایی که قبلاً با اینکه نمیدیدم با تمام وجود باور داشتم و ایمان داشتم هر وقت بخوام هستش حتّی اگه شدیداً گناهکار باشم. دست رو پس زدم و باز اون فکرها به ذهنم اومد خیلی مردد شدم خودم رو رها کردم ولی باز من رو گرفت و برگردوند نمیدونم اسمش رو چی بذارم.</font></p> <p><font size="3">دستهاش پیداتر از زیبایی یه گل رز قرمز پیدا بود ولی نمیدیدم.</font></p> <p><font size="3">توی مردابی دراز کشیدم.(وقتی توی مرداب میافتید بهتره که په آرامی پاهای خود رو بالا بیارید تا امداد از راه برسه)</font></p> <p><font size="3">فرو که میرفتم ولی نشونهها رو میدیدم فکرها از ذهنم میگذشت.</font></p> <p><font size="3">طی چند روز گذشته نشونههایی توی ذهنم گذشته نمیدونم زود گول زدن بذارمش یا باور کنم تجربههامو.</font></p> <p><font size="3">طی چند روز گذشته با کمک فامیل و دوستان حتّی با صداهاشون با معنی پوکر فیس آشنا شدم.</font></p> <p><font size="3">دیشب حتّی دعوا شدم از طرف دوستم به دل نگرفتم ولی اون گفت ای کاش به دل میگرفتم.</font></p> <p><font size="3">اون دستها بهم آهنگی هدیه داد تا فکر کنم.</font></p> <p><font size="3">و دیشب گوش دادم ، اشک ریختم ، فکر کردم و مرور کردم از زمان راهنمایی :</font></p> <p

زن برده نیست...

ما را در سایت زن برده نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 3:23

صفحه بندی